عنوان متنی نوین

اسراف بده

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

توی یک جنگل سرسبز و قشنگ آهو خانم با بچه هایش زندگی می کرد. هر وقت که آهو خانم برای بچه هایش غذا تهیه می کرد، یکی از بچه ها به نام دم قهوه ای میگفت: “من بیشتر می خوام” آهو خانم هم می گفت: “عزیز دلم باید به اندازه ای که می تونی بخوری و گرنه غذا رو اسراف می کنی”  ولی آهو کوچولو گوشش بدهکار نبود. یک روز که با برادرش در دشت بازی می کرد و می دوید، ناگهان سبدی پر از میوه های تازه پیدا کرد. او سریع به برادرش گفت: “گنده ترین میوه مال منه و یک گلابی بزرگ را گاز زد. گلابی آنقدر بزرگ و شیرین بود که با همین یک گاز دم قهوه ای سیر شد. بنابراین مثل همیشه او گلابی را به طرفی پرت کرد و دیگر نخورد. آن دو بقیه ی میوه ها را به خانه بردند. آهو خانم که مشغول پختن غذا بود از پنجره آشپزخانه دید که همسایه شان لاکی خانم، دست پنبه دوست دم قهوه ای را گرفته و با خود می برد. او به سرعت نزدیک آنها رفت و گفت: “این پنبه ست… دوست بچه های من ….چی شده؟” لاکی خانم گفت: “اون مریض و بی حاله. دکتر بزبزی گفته اگر گلابی بخوره خوب میشه. دارم میرم ببینم تو خونه گلابی دارم یا نه” آهو خانم گفت: “هر طور شده باید براش گلابی پیدا کنیم. لطفاً اونو بیار خونه من” بچه های آهو خانم که آمدند هوا تاریک شده بود. دم قهوه ای با نگرانی به پنبه که روی تختش خوابیده بود نگاه کرد و آرام اشک ریخت. آهو خانم سبد میوه را دید و گفت: “توی میوه ها گلابی هم هست؟ اگه پنبه گلابی بخوره خوب میشه” دم قهوه ای با افسوس گفت: “نه مامان جون تو سبد دیگه گلابی نیست” و باز آرام گریه کرد چون یادش آمد که گلابی به آن بزرگی و شیرینی را فقط یک گاز زده بود و انداخته بود بیرون. آهو کوچولو صبح زود بیدار شد و برای پیدا کردن گلابی به جنگل رفت. گلابی ای را که نصفه خورده بود پیدا کرد و آن را در آب چشمه شست. بعد به سرعت به خانه برگشت و آن را به پنبه داد. وقتی پنبه گلابی را خورد حالش بهتر شد و چشمانش را باز کرد. او از دم قهوه ای تشکر کرد که جانش را نجات داده است. از آن به بعد دم قهوه ای دیگر اسراف نمی کرد و هر چیزی را به اندازه مصرف می کرد.

نوزاد جدید

یکی بود و یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

فصل پاییز شروع شده بود و برگ درخت ها کم کم زرد می شدند. چند روزی می شد که فندق کوچولو به دنیا آمده بود و موش موشک صاحب یک برادر شده بود. فندق خیلی ریزه میزه و با نمک بود و موش موشک از داشتن برادرش خیلی خوشحال بود. هر وقت موش موشک می خواست با فندق بازی کند مامان اجازه نمی داد و می گفت که فندق هنوز خیلی کوچک است و او باید صبر کند تا برادرش کمی بزرگتر شود. موش موشک از صمیم قلبش می خواست مثل گذشته با مامان بازی کند اما مامان دیگر نمی توانست با او بازی کند چون دائما فندق را بغل می کرد و کارهای او را انجام می داد. موش موشک زمانهای زیادی را در اتاقش تنها بود و با اسباب بازیهایش بازی می کرد، اما زود حوصله اش سر می رفت و خسته می شد. یک روز بابا زودتر از همیشه از راه رسید. موش موشک به طرف بابا دوید. اما بابا خسته بود و اصلاً حوصله نداشت تا با او بازی کند. بعد از اینکه کمی خسته گی اش در رفت، فندق را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن با او. موش موشک خیلی ناراحت شد. با غصه به اتاقش رفت، روی تخت خوابش پرید و پتو را روی سرش کشید. مدتی که گذشت مامان موش موشک را صدا کرد وگفت که غذا آماده است. موش موشک جواب نداد . بعد از مدت کوتاهی بابا او را صدا کرد: ” موش موشک بابا بیا”  اما موش موشک باز هم جواب نداد. او آنقدر از دست پدر و مادرش ناراحت بود که با آنها قهر کرده بود. مامان و بابا که نگران او شده بودند با عجله به اتاق موش موشک آمدند. مادر که فکر می کرد او خواب است، به آرامی پتو را از صورت موش موشک کنار زد ولی با تعجب دید که او بیدار است و گریه می کند. مادر با ناراحتی موش موشک را از زیر پتو بیرون آورد و گفت:” چی شده پسر گلم؟ چرا گریه می کنی؟” بابا با ناراحتی سرش را تکان داد و اشکهای موش موشک را با دستش پاک کرد. موش موشک در حالی که گریه می کرد گفت:” شما دیگه منو دوست ندارین. شما فقط فندق رو دوست دارین” مامان و بابا با ناراحتی سرشان را پایین انداختند و کمی فکر کردند. بعد هر دو با هم دست های موش موشک را گرفتند و از روی تخت خوابش بلندش کردند و او را بوسیدند و قلقلکش دادند. مامان گفت: “مگه می شه ما تو رو دوست نداشته باشیم. تو پسرخوب ما هستی” و بعد موش موشک را بوسید. مامان و بابا ، دوباره موش موشک را توی هوا تاب دادند و چرخاندند طوری که موش موشک حسابی خندید و دلش شاد شد. حالا دیگر او بلند بلند می خندید. یک دفعه، صدای گریه ی فندق بلند شد. ولی مامان و بابا باز هم  با موش موشک بازی کردند. دلش برای فندق سوخت و گفت:” مگه صدای گریه ی نی نی را نمی شنوین؟ ” بابا گفت:” دوست داری به فندق شیشه شیرش رو بدی؟” موش موشک با چشم هایی که از ذوق برق میزد گفت :” بله که دوست دارم. اون داداش منه”  مامان گفت: “پس بدو بریم ساکتش کنیم و بهش شیر بدیم” مادر شیشه شیر را به موش موشک داد تا به فندق شیر بدهد. وقتی فندق کوچولو در آغوش موش موشک شیر می خورد ساکت بود و به موش موشک نگاه می کرد. موش موشک با خودش فکر کرد:” چه برادر کوچولو و قشنگی دارم. به نظرم اگه مامان و بابا بیشتر پیش فندق هستن، حق دارن چون فندق بدون بزرگترها نمی تونه هیچ کاری بکنه. باید خیلی خیلی ازش مراقبت کنیم ” شیشه شیر که تمام شد موش موشک با محبت فندق را در آغوش گرفت و نگاهش کرد. فندق هم به چشمان موش موشک نگاه کرد و با  محبت به برادرش خندید.

دوست جدید من

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

آرش یک پسربچه مو فرفری بانمک بود که عاشق درس و مدرسه بود. چند وقتی بود احساس می کرد چشمانش ضعیف شده و به خوبی نمی تواند مطالب روی تخته را ببیند. پس همراه پدرش به چشم پزشکی رفت. دکتر چشمش را معاینه کرد و برایش عینک تجویز کرد. وقتی برای اولین بار عینک زد و توی آینه به خودش نگاه کرد، شروع کرد به گریه کردن. حس می کرد با عینک خیلی زشت شده و توی مدرسه مسخره اش می کنند. آن شب از ناراحتی خوابش نبرد. صبح روز بعد وقتی پوریا، دوست صمیمیش دنبالش آمد تا با هم به مدرسه بروند، بلافاصله عینک را از چشمش برداشت و توی جیبش گذاشت. دلش نمیخواست هیچکدام از دوستانش بفهمند عینکی شده است. پوریا که متوجه ناراحتی آرش شده بود گفت: “چی شده آرش؟ چرا ناراحتی؟” آرش دستپاچه گفت: “هیچی، فقط امروز حوصله مدرسه رو نداشتم” پوریا با تعجب گفت: “تو که مدرسه رو خیلی دوست داری!!” آرش گفت: “راستش دیشب خوب نخوابیدم. دوست داشتم خونه می موندم و استراحت می کردم” پوریا هیچی نگفت اما می دانست بهترین دوستش از موضوعی ناراحت است و نمیخواهد در مورد آن حرف بزند. از طرفی هم متوجه شد چیزی را داخل جیبش قایم می کند. زنگ اول که خورد همه بچه ها به حیاط رفتند. آرش که دید پوریا منتظرش ایستاده گفت: “تو اگه میخوای برو. من باید مطالب پای تخته رو بنویسم. سر کلاس عقب افتادم و نتونستم همه شو بنویسم” پوریا سرش را تکان داد و از کلاس بیرون رفت. اما یواشکی از لای در سرک کشید و آرش را نگاه کرد. آرش تا دید کسی توی کلاس نیست عینکش را به چشمش زد و سریع شروع کرد به نوشتن. پوریا که متوجه موضوع شده بود به حیاط رفت. دلش میخواست به دوستش کمک کند. به نظرش آرش با عینک خیلی بانمک و قشنگ شده بود. او تمام روز دنبال راه بود تا اینکه بلأخره فکری به ذهنش رسید. صبح روز بعد وقتی آرش پوریا را دم در خانه دید با تعجب بهش سلام کرد. پوریا با خنده سلام کرد و بعد گفت: “چیه؟ چرا ماتت برده؟” آرش با تعجب گفت:” چشمات ضعیف شده؟” پوریا جواب داد: “آره. این دوست جدیدمه. از امروز باید عینک بزنم. بهم میاد نه؟” آرش گفت: “آره، قشنگ شدی” و در دلش گفت: “خیلی عجیبه! ما هر دو با هم عینکی شدیم” توی کلاس وقتی بچه ها پوریا را با عینک دیدند دورش جمع شدند. همه با خنده از چهره جدید پوریا تعریف می کردند. پوریا همانطور که از دوستانش تشکر می کرد متوجه آرش شد. آرش سرش را پایین انداخته بود و فکر می کرد. با خودش گفت: “شاید اگه منم عینک بزنم، بقیه به جای اینکه مسخره ام کنن ازم تعریف کنن” با این فکر آرام عینکش را از جیبش بیرون آورد و به چشمش زد. بچه ها با دیدن چهره جدید آرش هیجان زده شدند و از او تعریف کردند. آرش که ترس و خجالتش کاملاً از بین رفته بود با خنده از همگی تشکر کرد. وقتی همه سر جایشان نشستند، پوریا به آرش گفت: “چه جالب که تو هم از امروز عینکی شدی” آرش گفت: “از امروز نیست. دو روزی میشه. راستش خجالت می کشیدم عینک بزنم. وقتی دیدم همه از تو تعریف کردن، تصمیم گرفتم دیگه یواشکی عینک نزنم” پوریا لبخند زد و گفت: “دیروز همه چیو فهمیدم. دیدم یواشکی عینک زدی” بعد عینک را از چشمش برداشت و گفت: “این یه عینک اسباب بازیه. واقعی نیست. امروز اینو زدم به چشمم تا به تو کمک کنم. با عینک زشت که نشدی هیچ، حتی قشتگترم شدی”آرش بعد از شنیدن حرف های پوریا بغلش کرد و گفت: “تو کمک بزرگی بهم کردی. خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم”

مترسک مزرعه

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

توی یک دهکده زیبا و خوش آب و هوا، دو خواهر به اسم دوروتی و امیلی در کنار خانواده شان زندگی می کردند. آنها هر روز با اشتیاق برای رفتن به مدرسه حاضر می شدند و تمام مسیر را دنبال هم می دویدند و بازی می کردند. یک روز ظهر وقتی از مدرسه برمی گشتند، امیلی به دوروتی پیشنهاد داد از یک مسیر جدید و طولانی برگردند تا بیشتر بازی کنند. دوروتی قبول کرد و آنها با خوشحالی راه افتادند. آنقدر گرم بازی و خنده بودند که متوجه گذر زمان نشدند. همانطور که کنار یک درخت نشسته بودند تا کمی خستگی در کنند یهو متوجه شدند خورشید غروب میکند و هوا رو به تاریکی است. امیلی که از دوروتی کوچکتر بود با ترس گفت: “تو می دونی الآن کجاییم دوروتی؟” دوروتی با دقت به اطراف نگاه کرد و با نگرانی گفت: “نه، اصلاً تا حالا اینجا رو ندیدم. هیچکدوم این مزرعه ها و خونه ها برام آشنا نیست” امیلی زد زیر گریه و گفت: “حالا چه جوری باید برگردیم خونه؟ حتماً مامان و بابا تا الآن کلی نگران شدن” دوروتی که سعی میکرد اشکش را پنهان کند گفت: “باید از یکی بپرسیم. بلأخره یکی پیدا میشه که مزرعه ما رو بشناسه و ما رو برسونه خونه” بعد دست امیلی را گرفت و گفت: “بیا تا هوا تاریک نشده یه نفرو پیدا کنیم” امیلی اشکش را پاک کرد و راه افتاد. صدای حیوانات که توی روز برایشان خنده دار بود، توی شب ترسناک تر از همیشه به گوششان می رسید. امیلی که از از راه رفتن خسته شده بود با گریه گفت: “ما نمی تونیم خونه مون و پیدا کنیم. مجبوریم شب و توی جنگل بخوابیم” دوروتی آروم گفت: “انقدر سر و صدا نکن. حیوونای جنگل نباید متوجه ما بشن” همانطور که اطرافش را با دقت نگاه می کرد از دور متوجه یک مرد غریبه شد. خوشحال به سمت غریبه دوید و داد زد: “آقا، می تونین به ما کمک کنین؟” اما مرد بدون توجه به دوروتی سرجایش ایستاده بود. دوروتی با خواهش گفت: “ما اینجا گم شدیم. میشه کمک کنین خونه مونو پیدا کنیم؟” اما مرد غریبه که پشتش به دخترا بود همچنان بی توجه سرجایش ایستاده بود و تکان نمی خورد. امیلی و دوروتی با هم لباس مرد را تکان دادند و صدایش زدند. وقتی باز هم جواب نداد، رو به رویش قرار گرفتند. اما تا صورتش را دیدند از ترس جیغ زدند و همدیگر را بغل کردند. از صدای جیغ بچه ها، صاحب مزرعه که مرد میانسالی بود و داخل کلبه بود بیرون آمد. تا بچه ها را دید گفت: “شما بچه ها توی مزرعه من چیکار می کنین؟ چرا جیغ می زنین؟” دوروتی با گریه گفت: “این آقای چوبی خیلی ترسناکه. اون کیه؟” مرد میانسال که خنده ش گرفته بود گفت: “اسم این مترسکه دخترم. مترسک کلاغ هایی رو که شبانه به کشتزار ها حمله می کنن و دونه ها رو می خورن از مزرعه دور می کنه. لازم نیست ازش بترسی” دوروتی و امیلی اشک هایشان را پاک کردند و از مزرعه دار کمک خواستند. مرد غریبه هم که دهکده را خوب می شناخت آنها را به خانه برد. بچه ها که روز ترسناکی را پشت سر گذاشته بودند، تصمیم گرفتند از این به بعد بدون اطلاع پدر و مادرشان جایی نروند و بیشتر مراقب باشند.

اردک دردسر ساز

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

حنا، یک اردک زرد رنگ بود که دورا کوچولو توی مزرعه شان ازش مراقبت می کرد. او عاشق آبتنی بود و دورا که این را میدانست هر روز حنا را به برکه کوچک وسط دهکده می برد. مدتی را توی مزرعه با دوستانش بازی می کرد و میگذاشت حنا حسابی توی برکه آب بازی کند و بعد از چند ساعت دوباره او را به خانه می آورد. ولی حنا همین که تنها میشد، به جای آب بازی توی برکه، یواشکی گردش می کرد و هر جا میخواست راه می رفت و هر چی دلش میخواست میخورد. یک روز همینطور که تنهایی مشغول گشت و گذار بود، اتفاقی به مزرعه آقای پیت که همسایه خانواده دورا بود رسید. داشت یواشکی از مزرعه رد میشد که پایش روی یک چیزی رفت. زیر پایش را که نگاه کرد یک خوراکی گِرد قرمز رنگ دید. حنا که خیلی گرسنه بود با نوکش آن را سوراخ کرد و بعد خورد. وقتی حسابی سیر شد، برگشت توی برکه و بعد با دورا به مزرعه برگشتند. حنا که خیلی از آن خوراکی قرمز رنگ خوشش آمده بود، تصمیم گرفت روز بعد هم به مزرعه آقای پیت برود و باز هم خوراکیِ محبوبش را بخورد. وقتی دورا، حنا را به برکه می برد صدای آقای پیت را شنید که گفت: “دورا، به پدرت بگو مراقب مزرعه ش باشه. یه جونور مزاحم وارد مزرعه ام. بیشتر گوجه فرنگی هامو خورده. بعضیاشم لِه کرده. امسال میخواستم محصول خوبی بفروشم اما اون دزد بدجنس همه زحماتمو هدر داد” دورا با ناراحتی گفت: “خیلی متأسفم آقای پیت. امیدوارم تا بقیه محصول تون از بین نرفته اون دزد رو بگیرین” بعد همراه حنا به راهش ادامه داد. آقای پیت که خیلی ضرر کرده بود، تصمیم گرفت هر طور شده دزد گوجه فرنگی هایش را گیر بیندازد. برای همین نزدیک یک گوجه فرنگیِ قرمز و آبدار، یک تله گذاشت. حنا که برای خوردن آن خوراکیِ خوشمزه که تازه فهمیده بود اسمش گوجه فرنگی است خیلی ذوق داشت، دوباره به مزرعه آقای پیت رفت و چشمش افتاد به همان گوجه بزرگی که آقای پیت نشانه گرفته بود. تا خواست به آن نوک بزند، پایش رفت روی تله و گیر افتاد. آقای پیت حنا را گرفت و با عصبانیت گفت: “پس دزد گوجه فرنگی های من تویی!!” و همراه حنا راهی خانه دورا شد. حنا که پایش درد گرفته بود، سر و صدا می کرد و می خواست خودش را از دست آقای پیت نجات دهد. آقای پیت حنا را به دست دورا داد و گفت: “تو باید بیشتر مراقب اردکت باشی دورا. محصولات مزرعه منو همین کوچولو از بین برده” دورا که حسابی ناراحت و شرمنده بود گفت: “خیلی ازتون معذرت میخوام آقای پیت. اگه به موقع بهش غذا می دادم و تنهاش نمیذاشتم اینجوری نمی شد” و آرام حنا را نوازش کرد. حنا که از کارش شرمنده بود، سرش را به دست دورا مالید. دورا که خنده ش گرفته بود، از توی آشپزخانه یک گوجه فرنگی برای حنا آورد و با خنده گفت: “فکر کنم تو اولین اردکی باشی که غذای مورد علاقه ش گوجه فرنگی باشه”

 

تمیزی خوبه

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

خارخاری یک کرم کوچولو بود که همیشه بدنش می خارید. او کمی روی زمین سفت جنگل خودش را تکان داد و به خانم کلاغه که تازه از آرایشگاه در آمده بود و با آن صدای نازکش با خانم شانه به سر، بلند صحبت می کرد گفت: “ببخشید میشه پشتمو بخارونی؟” خانم کلاغه یک نگاه زیر چشمی بهش کرد و گفت: “من که انگشت ندارم” خارخاری که حسابی پشتش می خارید، خودش رو جلو کشید و پیش آقای مار رفت و گفت: “تو رو خدا منو نخور…من پشتم می خاره…کمکم می کنی؟ پشت مو می خارونی؟” آقای مار چپ چپ نگاهش کرد و گفت: “من که انگشت ندارم پشت تو بخارونم. برو از یکی دیگه کمک بگیر. اینجا هم واینستا و گرنه ممکنه از گشنگی بخورمت” خارخاری سریع جلو رفت تا این که رسید به خانم خارپشت. همین خواست حرف بزند، دید خانم خارپشت نمی تواند پشتش را بخاراند. او فقط می توانست پشتش را سوراخ کند. بنابراین سریع از پیش خانم خارپشت دور شد. کمی که گذشت به درخت سرو رسیدو کنارش دراز کشید. او از شدت خارش، پشتش را به درخت سرو مالید. درخت سرو خندید و گفت: “باز که اومدی اینجا خارخاری جونم. بازم پشتت می خاره؟ بیا با برگ هام پشت تو بخارونم” بعد با لبخند پشت خارخاری را خاراند. خارخاری با خوشحالی گفت: “آخیشش…چقدر خوبه، ممنون. وقتی خاراندنش تمام شد، درخت سرو گفت: “خارخاری جونم حالا بیا توی چاله آب کوچیکی که کنار منه خودتو بشور. وقتی تمیز بشی حس خیلی بهتری داری. خارشت هم از بین میره” خارخاری آرام آرام وارد چاله آب شد و با یکی از برگ های سرو خودش را شست. وقتی از چاله در آمد، احساس کرد که هیچ جای بدنش نمی خارد. او به خودش قول داد که روز در میان خودش را بشوید.

هدیه روز پدر

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

 روزگاری در شهر بزرگی، دختر کوچکی به نام مریم زندگی می‌کرد. او دختری خلاق و هنرمند بود که با دست‌های کوچکش کاردستی درست می‌کرد. از آنجایی که وضع مالی آنها زیاد خوب نبود و مریم پس اندازهایش را برای کمک به خرجکرد خانه به مادرش داده بود و روز پدر هم نزدیک بود، او تصمیم گرفت برای روز پدر، یک کاردستی خاص و متفاوت برای پدرش درست کند. صبح روز پدر، مریم از خواب بیدار شد و بعد از خوردن صبحانه به اتاقش رفت و وسایل کاردستی اش را به روی زمین پهن کرد. مادر به اتاق مریم آمد و او را که به روی زمین نشسته و مشغول فکر کردن بود، با عشق تماشا کرد. مریم سرش را بلند کرد و با لبخند به مادرش گفت: «مامان جون امروز می‌خوام یه هدیه خیلی خاص برای بابا درست کنم» مادر گفت: «چه فکر خوبی کردی عزیزم. چی می خوای درست کنی؟» مریم کمی فکر کرد و گفت:« از اونجایی که بابا عاشق چاییه می‌خوام یه سینی قشنگ درست کنم تا همیشه وقتی چایی می خوره، لذت ببره. فقط به یک سینی قدیمی احتیاج دارم. حالا چکار کنم؟» مادر سرش را تکان داد و گفت: «یک سینی ساده و قدیمی توی انبار هست. می خوای برات بیارم؟» مریم سری به علامت تأیید تکان داد و مادر سینی قدیمی را از انبار آورد. مریم با اشتیاق شروع به کار کرد. او سینی چوبی را اول با رنگ آبی آسمانی رنگ زد و صبر کرد تا خشک شود. سپس روی آن گل‌های رنگارنگ کشید. در گوشه‌ای از سینی با خطی کودکانه نوشت: «بابای عزیزم، بیشتر از همه چای های دنیا دوستت دارم» وقتی سینی آماده شد، آن را به مادرش نشان داد. مادر با چشمانی پر از عشق و غرور گفت: «مریم جان، بابا وقتی اینو ببینه، خیلی خوشحال می‌شه. کارت عالی شده» شب که شد، پدر خسته به خانه برگشت. مریم به سویش دوید و با ذوق او را بغل کرد و گفت: «بابا جونم، روزتون مبارک. این هدیه رو برای شما درست کردم» پدر با دیدن سینی زیبا، متعجب شد. او سینی را با دقت بیشتری نگاه کرد و نوشته‌ی روی آن را خواند. آنقدر خوشحال و ذوق زده شد که اشک از گوشه چشمش روان شد و برای اینکه مریم اشکش  را نبیند او را محکم بغل کرد و بوسید. پدر گفت: «مریم کوچولوی من، این بهترین هدیه‌ای هست که توی زندگیم گرفتم. هر بار که از این سینی استفاده کنم، به یاد مهربونی و عشق تو می‌افتم» آن شب بعد از خوردن شام همگی دور هم نشستند و با هم چای نوشیدند. مریم به پدرش نگاه کرد و با لبخندی شیرین گفت: «بابا، شما قهرمان زندگی منین. از شما ممنونم که همیشه برای ما زحمت می‌کشین» پدر با شادی گفت: «عزیزم، تو و مادرت بزرگ‌ترین هدیه‌های زندگی من هستین. این عشق و شادی، برای من از هر چیزی با ارزشتره» از آن روز به بعد، هر بار که پدر چای می‌خورد، از سینی مریم استفاده می‌کرد و لبخندی گرم بر لبانش می‌نشست. مریم یاد گرفت که هدیه‌هایی که با عشق ساخته می‌شوند، همیشه بهترین هدیه‌ها هستند.

تامی شکمو

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

تامی یه سنجاب کوچولو بود که عاشق خوردن هله هوله و تنقلات ناسالم بود. از غذاهای مامان سنجابه بدش میومد و شکمش و با خوراکی های مضر پر میکرد. هر روز که از مدرسه برمیگشت به میوه هایی که مامان سنجابه تو کیفش میذاشت لب نمیزد و با پول تو جیبی هاش از مغازه آقای سمور که کنار مدرسه بود خوراکی می خرید. یه روز صبح با هیجان از خواب بیدار شد. اون روز قرار بود با بیلی خرگوشه که بهترین دوستش بود، خوشمزه ترین و شیرین ترین آبنبات مغازه آقای سمور رو امتحان کنن. واسه خوردن اون آبنبات خیلی ذوق و شوق داشت. با اشتیاق در حال آماده شدن برای مدرسه بود که دردی رو توی شکمش احساس کرد. خواست به اون درد بی محلی کنه و راهی مدرسه بشه اما حس کرد دل دردش مدام داره بیشتر میشه. مامان سنجابه که متوجه درد تامی شده بود، اونو روی تخت خوابوند و گفت: امروز لازم نیست به مدرسه بری. تامی ناراحت گفت: ولی امروز قراره با بیلی خوشمزه ترین آبنبات مغازه رو بخریم. مامان همونطور که پتو رو روی تامی می کشید گفت: باید توی خونه بمونی و استراحت کنی تا حالت خوب بشه. من به بیلی میگم خودش تنهایی بره مدرسه. تامی ناراحت پتو رو روی سرش کشید. به این فکر می کرد که چرا یهو دل درد شده. چند وقتی بود که حس می کرد چاق تر شده و نسبت به قبل آهسته تر راه میره. حتی درسای مدرسه رو هم خوب متوجه نمیشد. یکم که گذشت مامان با یه پیاله سوپ اومد توی اتاق. تامی تا چشمش به سوپ افتاد از جا پرید و گفت: من سوپ نمیخورم. مامان با مهربونی گفت: اگه غذای سالم نخوری خوب نمیشی و همیشه مریض می مونی. باید از خوراکی مضر دوری کنی عزیزم. اونا باعث شدن دل درد بشی. تامی با تعجب گفت: یعنی اون خوراکی های خوشمزه منو مریض کرده؟ مامان گفت: درسته که اون غذاها خوشمزه ن، اما اگه به جای غذای اصلی استفاده بشن کم کم باعث مریضی میشن. چون به اندازه غذاهای سالم و خونگی مغذی نیستن و ویتامین و پروتئین های بدنت و تأمین نمی کنن. تامی گفت: پس واسه همین خوب متوجه درسام نمیشم؟ مامان با صبوری گفت: دقیقاً، برای اینکه بتونی خوب درس بخونی و جلوی مریضی رو بگیری باید به بدنت کمک کنی و مواد مکورد نیازش و تأمین کنی. حالا هم اگه میخوای زودتر خوب بشی و با بیلی بازی کنی سوپ مخصوص تو بخور که برای سلامتی ت خیلی مفیده.  تامی که فکر نمی کرد غذای سالم نخوردن چقدر می تونه روی سلامتی و هوشش تأثیر بذاره با اشتیاق مشغول خوردن سوپ مخصوصش شد. تصمیم گرفت از این به بعد همه پول تو جیبی هاشو برای خرید تنقلات مضر مصرف نکنه و حواسش به سلامتی ش باشه.

هویج های لِه شده

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

فری فری که یک خرگوش کوچک و شاد بود، هر هفته به همراه خواهرش پنبه و مادر و پدرشان به خانه مادربزرگ می رفتند. مادربزرگ که خرگوشی پیر و مهربان بود و تازه گی ها کمر درد گرفته بود دیگر مثل گذشته ها نمی توانست با بچه ها بازی کند و برای آنها کلوچه درست کند. بنابراین فرفری و پنبه و مامان در وسط و آخر هفته به خانه او می رفتند و در کار های خانه به مادربزرگ کمک می کردند. مادربزرگ هم در حالی که بافتنی می کرد برای آنها قصه می گفت و از خاطرات کودکی آنها تعریف می کرد. پنبه به همراه مامان غذا می پخت و فرفری و پدر، کارهای دیگر مثل پوست کردن هویج ها و یا آب دادن به باغ را انجام می دادند.     روزی از روزها فرفری در حال آب دادن به باغ هویج مادربزرگ بود که ناگهان با صدای قارقار خانم کلاغ حواسش پرت شد و به روی هویج های تازه کاشته شده باغ افتاد. او با ناراحتی بلند شد و متوجه شد که تعداد زیادی از هویج ها را از بین برده است. سعی کرد درستشان کند ولی فایده ای نداشت. همه هویج ها شکسته و کج شده بودند. به سرعت به باغ خانم همسایه رفت و تعدادی از هویج های کوچک او را با احتیاط از ریشه در آورد. بعد به طرف باغ مادربزرگ دوید و به جای هویج های خراب کاشت. هنوز نفس راحتی نکشیده بود که متوجه شد در تمام این مدت خواهرش پنبه او را نگاه می کرده است. پنبه سرش را برای کار بد فرفری تکان داد و به داخل خانه برگشت. فرفری احساس بدی داشت، هم دلش نمی خواست مادربزرگ و دیگران چیزی از خراب کاری اش بفهمند و هم از کار زشت برداشتن هویج های کوچک همسایه ناراحت بود. وارد خانه که شد فرفری را دید که دوباره برای او کله تکان می دهد. چیزی نگفت و پشت میز غذا نشست. مادربزرگ از پنبه خواست تا در آماده کردن میز غذا کمک کند، ولی  پنبه نگاهی به فرفری کرد و گفت:”مادربزرگ فرفری به من گفته که از امروز تصمیم گرفته تو کارهای خونه هم به شما کمک کنه ” بعد هم زیرلب به فرفری گفت: “خرابکاری تو باغ یادته؟” فرفری هم دوید و تمام کارهای میز غذا را به کمک مادرش انجام داد در حالی که پنبه به روی صندلی نشسته بود و او را نگاه می کرد. عصر همان روز پدر به فرفری و پنبه گفت که میخواهد آنها را به دریاچه ببرد تا برای شام ترب جمع کنند و کمی در آن اطراف گردش کنند. اما چون مادر کار داشت و نبود و مادربزرگ هم تنهایی نمی توانست به کارها برسد گفت که برای آماده کردن شام به کمک پنبه نیاز دارد و بهتر است او به کنار دریاچه نرود. ناگهان پنبه سریع جواب داد : “مادربزرگ نگران نباشین، چون فرفری قراره بمونه و بهتون کمک کنه”  فرفری که از صبح هم در کارهای بیرون از خانه به پدرش و هم در کارهای خانه بجای پنبه کار کرده بود و خسته شده بود، تصمیم گرفت تا حقیقت را به همه و مخصوصا مادربزرگ بگوید تا از زورگویی های پنبه راحت شود. وقتی اتفاقی که افتاده بود را تعریف کرد، در کمال تعجب دید که مادربزرگش با لبخندی او را بغل کرد و گفت: “فرفری عزیزم، من صبح از پشت پنجره دیدم که چه اتفاقی افتاد. متوجه شدم که تو عمدا اینکار رو نکردی و به همین خاطر بخشیدمت. اما منتظر بودم زودتر از این بیای و حقیقت رو به من بگی. نباید اجازه میدادی خواهرت بخاطر یک اشتباه به تو زور بگه و از تو سوء استفاده کنه.باید قوی باشی و همیشه به اشتباهاتت اعتراف کنی و سعی کنی که دیگه تکرارشون نکنی. در ضمن من بابت کاری که کردی به خانم همسایه تلفن زدم و از اون عذرخواهی کردم. فردا صبح خودت هم به خونه اون برو و بابت کاری که کردی معذرت خواهی کن و سعی کن کار بدت رو جبران کنی”

گوی طلایی

به نام خدای مهربان

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

ارسلان پسر باهوش و فقیری بود که در یک روستای کوچک زندگی می کرد. او هر روز برای کار کردن به مغازه بازرگان ده می رفت. این مغازه بزرگ بود و بین درختان زیادی قرار داشت. روزی از روزها که ارسلان خسته از محل کار به خانه برمی گشت در بین یکی از درختان کنار مغازه نشست تا کمی خستگی در کند. ناگهان در بین درختان نورعجیبی دید. او به سرعت به درون فضای بین درختان رفت. ارسلان در بین ریشه های درختان گوی طلایی و زیبایی را دید که برق عجیبی داشت. ناگهان از بین نورهای گوی، فرشته کوچکی بیرون آمد و به او گفت:” ارسلان تو پسر خیلی خوبی هستی و به همه مردم مخصوصا خانواده ات کمک میکنی. من می خوام یکی از آرزوهای تو رو برآورده کنم. فقط یادت باشه که می تونم یکی از آروزهای تو رو برآورده کنم. پس حواست باشه که بهترین آرزوت رو به من بگی” ارسلان خوشحال شد و فکر کرد. ولی هر چه فکر کرد نتوانست بهترین آرزویش را انتخاب کند. بنابراین گوی را برداشت و به فرشته گفت:” اگه اجازه بدی من تو رو بردارم و با خودم به خونه ببرم، چون برای این که بهترین آرزوم رو انتخاب کنم باید خوب فکر کنم” فرشته با لبخند قبول کرد و ارسلان توپ طلایی را داخل کیسه ای که همراهش بود گذاشت. روزها بدون اینکه ارسلان آرزویی کند می گذشت و کم کم یکی از همکاران مغازه بابت حواس پرتی ارسلان به فکر فرو رفت و تصمیم گرفت در همه حال ارسلان را زیر نظر بگیرد. بلأخره یک روز او ارسلان را در بین درختان کنار مغازه دید که به توپ طلایی نگاه می کند و گاهی با توپ صحبت می کند. او که بسیار حسود و خودخواه بود از غفلت ارسلان استفاده کرد و توپ را بدون اجازه ارسلان از بین وسایلش برداشت و به همه مردم روستا نشان داد و قصه آرزویی که فرشته می تواند برآورده کند را برای همه تعریف کرد. همه مردم به سرعت خواستار قصر ها و ثروت و مقدار زیادی طلا شدند، اما آنها نمی توانستند بیشتر از یک آرزو کنند. در نهایت، همه عصبانی بودند زیرا هیچ کس نمی توانست هر چه که می خواست داشته باشد. آنها بسیار ناراضی شدند و تصمیم گرفتند از ارسلان کمک بخواهند. ارسلان هم که از طمع و دعواهای روستاییان و خویشاوندانش بسیار ناراحت بود، آرزو کرد که همه چیز به حالت سابق برگردد، چون قبل از اینکه گوی و فرشته بین مردم بیایند کسی طمع نداشت و همه با خوشی و مهربانی با هم زندگی می کردند. ناگهان همه چیز به حالت سابق برگشت…. همه با هم مهربان شدند و طمع مردم جای خود را به دوستی و مهربانی داد. روستاییان بار دیگر خوشحال و خشنود شدند. ارسلان به فرشته و گوی نگاه کرد و با لبخند گفت:” بهترین آرزوی من، از بین رفتن طمع و وجود مهربانی و سلامتی کسایی که دوستشون دارمه.” فرشته چشمکی به ارسلان زد و در حالی که می خندید به سوی آسمان پر کشید.

خانواده خوب

به نام خدای مهربان

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

 در یک جنگل‌ زیبا خرس کوچولویی به نام قهوه ای با مامان، بابا ، بابا بزرگ و سه تا خواهر و برادرش زندگی می‌کرد. اونها خانواده‌ی شادی بودند و هر روز با هم بازی می کردند وحرف می زدند. هر روزهم با همدیگر به جنگل می‌رفتند و میوه‌های جنگلی جمع می‌کردند و به خانه می‌آوردند و برای زمستانشان انبار می‌کردند.اما قهو ه ای قصه‌ی ما خانواده‌ی شلوغ و پرجمعیتش را دوست نداشت و هر روز غر می‌زد که:” من دلم می‌خواد تنها باشم و داشتن خانواده رو دوست ندارم، چون همه منو اذیت می‌کنن.” یکی از این روزها قهوه ای به همراه خانواده اش به عروسی دایی بزرگش دعوت شد. خرس کوچولو گفت:”من کلی کار دارم و نمی‌خوام با شما بیام.” اولش مامان و بابا خرسه قبول نکردند، ولی بعد که اصرار قهوه ای را دیدند با ناراحتی قبول کردند که او تنها در خانه بماند. بالاخره قهوه ای در خانه تنها شد و تصمیم گرفت دوستانش را دعوت کند. او به هر کدام از دوستانش که زنگ زد ، برنامه‌ای با خانواده‌هایشان داشتند و نمی توانستند دعوت قهوه ای را قبول کنند. بالاخره بهترین دوستش پیرهن قرمزی به دیدن او آمد. همین طور که آن دو در خانه بازی می‌کردند قهوه ای لیوان کنار دستش را ناخواسته به زمین انداخت و وقتی برای مشغول جمع کردن تکه های آن شد، دستش را زخمی کرد. آن دو هر کاری کردند خون دست قهوه ای بند نمی آمد و کف اتاق از خون دست قهوه ای پر شد. پیرهن قرمزی به مامان و بابای قهوه ای زنگ زد و آن‌ها سریع به خانه برگشتند و قهوه ای را به دکتر بردند. قهوه ای بخاطر پانسمان دستش چند روزی در خانه دست به هیچ کاری نمیزد و مدام شاهد محبت خانواده اش بود. مامان خرسه برای او غذا‌های مورد علاقه اش را درست می‌کرد و بابا خرسه کنار تخت می‌نشست و برایش داستان‌های جذاب می‌خواند. خواهر و برادرهایش پیش او می‌آمدند و با او بازی می‌کردند تا حوصله اش سر نرود و هر وقت او احساس درد یا ناراحتی می‌کرد آن‌ها بغلش می‌کردند. برادر قهوه ای هر روز درس‌هایی را که در مدرسه یاد می‌گرفت به او هم یاد می‌داد تا خرس کوچولوی قصه ما از درس‌هایش عقب نیوفتد. پدربزرگ هم برای او تعریف کرد که در بچگی او هم با شیطنت هایش پایش را زخم کرده است و از قهوه ای می خواست ناراحت نباشد چون به زودی خوب می شود. قهوه ای با خودش فکر کرد که چقدر داشتن خانواده نعمت بزرگی است و از این بابت خدا را شکر کرد.

شهر پفکی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

نارنجی که یک پفک کوچولو و تپل بود با پدر و مادرش در شهر پفکی زندگی می کرد. همه چیزاین شهراز پفک ساخته شده بود و همه پفک ها در آنجا شاد بودند و درکنارهم به خوبی زندگی می کردند. نارنجی کلاس اول بود و در مدرسه چی توز مهربان درس می خواند. اما او زیاد درس خواندن و مشق نوشتن را دوست نداشت و تکالیفش را درست انجام نمی داد. بابای نارنجی که بابت این موضوع نگران و ناراحت بود، به نارنجی گفت: پسر گلم اگه میخوای در آینده موفق باشی و پفک خوبی در جامعه ت باشی باید خوب درس بخونی. نارنجی گفت: ولی بابا جون من درس خوندن رو دوست ندارم. بابا گفت: میخوام ببرمت پارک و توی راه بهت نشون بدم که درس خوندن و سواد داشتن چقدر میتونه بهمون کمک کنه. دوست داری با هم بریم و تو مسیر پارک رو به من نشون بدی؟ نارنجی گفت: چی از این بهتر… و با خوشحالی حاضر شد. در مسیر، بابا از نارنجی آدرس را می پرسید و نارنجی هم که تابلو ها و علامت ها را به درستی نمی توانست بخواند، با خجالت و من من مسیر را به بابا گفت. بابا چپ چپ به او نگاه کرد و نارنجی خجالت کشید. وقتی آنها به پارک رسیدند پفک کوچولو با خوشحالی خندید و هورا کشید. بابا دوباره متعجب نگاهش کرد و گفت: مطمئنی درست اومدیم؟ نارنجی خندید و گفت: آره بابا جون. ببینید… اینجا پارکه دیگه. بابا گفت: باشه عزیزم. پس پیاده شو. بریم که پسرم سوار وسایل بازی بشه. پفک کوچولو خندید و با خودش فکر کرد که چقدرخوب است که میتواند تابلو ها را بخواند. جلو تر از پدر دوید و به سرعت از نردبان پفکی بالا رفت تا سر بخورد. ناگهان در نیمه مسیر، سرسره پفکی شکست و نارنجی به زمین خورد. بابا به سمتش دوید و گفت: خوبی عزیزم؟ نارنجی در حالی که کمی دردش گرفته بود پشتش را مالید و با تعجب گفت: چرا سرسره شکست و پودر شد؟ بابا گفت: برای اینکه اینجا پارک مخصوص پفهای نازک و خیلی کوچیکه. این پارک مناسب شما نبود. پسر گلم شما پارک رو اشتباه اومدی. نارنجی سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید بابا جون من اشتباه کردم که خوب درس نخوندم. حالا می فهمم منظورتون چی بود. بابا گفت: خوشحالم که فهمیدی درس خوندن و سواد داشتن چقدر مفیده. حالا بلند شو تا ببرمت پارک مخصوص خودت. پفک کوچولو در حالی که به خودش بابت درس خواندن بیشتر قول می داد، کمی از سرسره پفکی پودر شده را به همراه بابا خورد.

شجاعت امیلی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

امیلی دستش را محکم گرفت و گفت: “آخ انگشتم” بابا که ماشین را تمیز می کرد به سمتش آمد و گفت: “چی شده؟” امیلی گفت: “خار رفت تو انگشتم. بابا گفت: بذار الآن درش میارم” امیلی انگشتش رو محکم تر گرفت و به عقب رفت و گفت: “نه نمی خوام، می ترسم” بابا گفت: “ترس نداره، زود در میاد” خانم همسایه که کمی فضول بود و همیشه از پنجره خانه اش آنها را نگاه می کرد، سرش را کاملاً از پنجره بیرون آورد و گفت: “امیلی زود باش دستت رو بده به پدرت تا تیغ رو دربیاره. اینقدر هم آخ آخ نکن!” امیلی سرش را بالا برد و خانم همسایه فضول را نگاه کرد ولی چیزی نگفت. دوستش الی کنارش آمد و گفت: “امیلی بذار من با موچین درش بیارم” امیلی سرش را تکان داد و گفت: “نه، دوست ندارم. می ترسم” مامان سرش را از پنجره آشپزخانه بیرون آورد و گفت: “کی عصرونه کیک می خوره؟” ناگهان عمه مارتا که تازه میهمانشان شده بود وارد حیاط شد و گفت: “اوه امیلی یک خار کوچیک که اینقدر ترس نداره. تو بزرگتر و شجاع تر از اونی هستی که نشون میدی” امیلی به اطرافش نگاه کرد. خانم همسایه فضول با آن موهای فرفری او را نگاه می کرد. بابا نگرانش بود و الی هم با آن موچین سیاه و کوچک بازی می کرد. مامان از توی پنجره به او لبخند زد و یک تکه بزرگ کیک را به او نشان داد و عمه مارتا در حالی که در دستمالش فین می کرد او را می پایید. یک نفس عمیق کشید و گفت: “باشه. کی می خواد تیغ رو از دستم در بیاره؟” قبل از اینکه بابا و الی حرفی بزنند، عمه مارتا به سرعت موچین را از الی قاپید و حتی قبل از اینکه امیلی تکان بخورد، خار را از دست امیلی درآورد. بعد در حالی که باز در دستمالش فین می کرد گفت: “عجب دختر شجاعی هستی” امیلی لبخند زد و خانم همسایه فضول را دید که بلأخره سرش را درون خانه خودش برد و صدای مامان را شنید که با خوشحالی گفت: “همگی بیاین بهتون یک تکه کیک بدم ولی برای دختر شجاعم دو تکه کیک می ذارم”          

عاقبت فینگول 2

فینگول از ترس چشماشو بست و یادش اومد که هنوز از خونه اش خیلی دور نشده. خوشحال شد و شروع به دویدن کرد. ولی هر چی میدوید مسافت خیلی کمی به جلو میرفت . هر چی بیشتر تلاش می کرد که تند تر بدوه ، کمتر نتیجه میگرفت. با ناامیدی به خودش نگاه کرد و تازه دید که چقدر شکم و پاهاش چاق و بزرگ شده. پس دلیل اینکه نمیتونست درست بدوه و حتی راه بره رو فهمید….چشماشو بست وبا خودش فکر کرد که چقدر تا الان اشتباه زندگی کرده. مورچه خوار نزدیکتر میشد و صدای خرناس او ، حسابی فینگول رو ترسونده بود. در حالی که اشکش سرازیر شده بود با خودش گفت: خدا جونم کمکم کن ، قول میدم که دیگه درست زندگی کنم و تنبلی رو کنار بزارم. در همین لحظه که مورچه خوار نزدیک اون رسید، فینگول احساس کرد که از زمین بلند شده و بسرعت داره حرکت میکنه.چشماشو باز کرد و دید که جینگول اونو توی بغلش گرفته و بسمت خونه میدوه. همین که داخل خونه رسیدن و در رو بستن ، جینگول اونو زمین گذاشت و از خستگی شروع به نفس نفس زدن  و سرفه کرد.فینگول با ناراحتی شونه های جینگول رو گرفت و تکونش داد.جینگول جونم جینگول جونم، حالت خوبه؟جینگول در حال سرفه کردن سرشو به علامت مثبت تکون داد.بعد از اینکه فینگول بهش اب داد و حال جینگول بهتر شد، بهش گفت: فینگول جونم داشتی چیکار میکردی؟ چرا چشماتو بسته بودی و از دست مورچه خوار فرار نمیکردی؟ فینگول سرشو پایین انداخت و با ناراحتی گفت: نمیتونستم جینگول جونم.اینقدر چاق شدم که حتی نمیتونم درست راه برم چه برسه به اینکه بدوم و فرار کنم.جینگول گفت: اخه چقدر بهت گفتم نخواب. اخه اگه من سر وقت نمیرسیدم و تو رو بلند نمیکردم چه اتفاقی می افتاد؟؟؟؟؟ اصلا نمیخوام بهش فکر کنم…وای…..فینگول سرشو پایین انداخت. بعد از مدت کوتاهی فینگول گفت: راستی تو چطوری تونستی منو بلند کنی؟ اخه من خیلی چاق شدم و وزن زیادی پیدا کردم.جینگول گفت: این بخاطر ورزشهایی هست که میکنم. میدونی که ورزش کردن همه رو حسابی قوی میکنه. فینگول بازم خجالت کشید و وقتی که بلند شد تا کمی آب بخوره ، خودشو توی آینه دید. در این موقع حسابی ترسید و از کنار آینه در رفت گفت: وایییییی….این دیگه کیه؟جینگول گفت: این تویی فینگول. از بس خوابیدی و به خودت نرسیدی و حمام نرفتی ، حسابی بهم ریخته و کثیف شدی. چاق هم که شدی همینها باعث میشه که کلی بد بنظر برسی.فینگول گفت: من خیلی زشت و بد شدم….برای همین هم دوردونه از من ترسید و منو نشناخت….همه حیوونهای جنگل از من ترسیدن.من دوست ندارم کثیف و چاق باشم و هیچکس منو دوست نداشته باشه.جینگول اونو بغل کرد و گفت: ولی من خیلی دوست دارم دوست خوبم.من کمکت میکنم که حسابی تمیز و خوش اندام  بشی.

عاقبت فینگول 1

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

فینگول و جینگول دو تا مورچه بودن که با هم دوست بودن و توی یک خونه کوچیک که کنار سنگ بزرگی وسط جنگل بود با هم زندگی میکردن.جینگول خیلی فرز و کاری بود ولی فینگول همیشه خوابیده بود و حوصله انجام دادن هیچکاری رو نداشت.صبح که میشد جینگول از تو تختش بلند میشد و اونو مرتب میکرد.بعد میرفت دست و صورتشو می شست ، صبحونه میخورد و بعد کمی نرمش میکرد . بعد هم با نام خدا میرفت که کلی چیزی برای خوردن پیدا کنه و برای زمستون اونهارو انبار کنه. تو این مدت هر چی فینگول رو صدا میکرد فایده ای نداشت.جینگول می گفت: پاشو پاشو فینگول جونم،تنبلی خیلی کار بدیه.بلند شو با هم صبحونه بخوریم و بریم آذوقه زمستونمون رو جمع کنیم. ولی فینگول با گفتن: ولم کن میخوام بخوابم، سرشو میکرد زیر پتو و دوباره میخوابید.جینگول با ناراحتی سری تکون میداد و از در بیرون میرفت. نزدیکیهای ظهر فینگول از جاش بلند میشد و بدون اینکه کاری بکنه کمی غذا میخورد و دوباره میخوابید. عصر از جاش بلند میشد و دوباره کمی چیزی میخورد و بعد میرفت بیرون تا تفریح کنه. روزها یکی بعد از دیگری میرفتن و میومدن و هر روز کار فینگول همین بود.بدون اینکه کاری بکنه از دسترنج دوستش استفاده میکرد و بعد میرفت تا کمی تفریح کنه.یک عصر تقریبا سرد پاییزی فینگول بعد از خوردن کمی دونه که جینگول زحمتشو کشیده بود ، بیرون رفت. اون حتی تو آیینه خودشو نگاه نکرد که ببینه تو این مدت چقدر کثیف و زشت شده.همینطور که داشت راه میرفت رسید به کوپولی که کوچیک ترین خرگوش جنگل بود.کوپولی تا فینگول رو دید ،جیغ کشید و فرار کرد.فینگول با ناراحتی و تعجب به راهش ادامه داد که دوردونه رو دید. دوردونه سنجاب خوشگل و کوچیکی بود که بخاطر شاد بودنش همه اونو دوست داشتن. دوردونه جیغ کشید : وایییی….کمک….یک موجود عجیب و زشت اینجاست. فینگول که ناراحت شده بود گفت: خجالت بکش این چه طرز حرف زدنه. مگه منو نمیشناسی که داری آبروی منو میبری؟چند تا سنجاب و کبوتر و خرگوش دورشون جمع شده بودن که ناگهان صدای بلندی اومد و بلافاصله همه حیوونهایی که دوروبر اونها بودن فرار کردن.

در مواقع لازم "نه " بگو

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.           

نگار دختر باهوش و مهربانی بود که یک برادر به نام نادر داشت. او آنقدر مهربان بود که هیچوقت به هیچکس “نه” نمی گفت. حتی اگر انجام دادن یا انجام ندادن آن کار باعث میشد که خودش اذیت شود. نگار خیلی دعا کرده بود که خدا به او یک خواهر یا برادر بدهد و وقتی که صاحب برادر شد، سعی میکرد کارهای او را انجام دهد تا هم به مادرش کمک کرده باشد و هم خودش در کنار برادرش باشد. نگار بعد از انجام دادن تکالیف مدرسه در کنار مادرش می نشست و با نادر حرف میزد و بازی میکرد. یک روز بعد از برگشتن از مدرسه در حال بازی با نادر بود که مادرش گفت: “دختر قشنگم امروز زودتر مشق هاتو بنویس که بعدازظهر باید بریم مهمونی” نگار با خوشحالی گفت: “آخ جون مهمونی… خونه کی؟ ” مادر با خنده گفت: “امشب دایی جون از سفر برمیگرده، باید بریم خونه مامان بزرگ” نگار با خوشحالی چند بار نادر را بوسید و گفت: “چشم مامان جون” خانه مادربزرگ خیلی شلوغ شده بود و همه اقوام دور و نزدیک آمده بودند. کمی که گذشت و همهمه کمتر شد، مادر، نادر را به نگار سپرد تا برای تهیه شام به مادربزرگ کمک کند. نگار با دختر های فامیل به همراه نادر نشسته بودند و صحبت میکردند که ناگهان نگین، دختر کوچک خاله پیش نگار آمد و گفت: “خواهش میکنم نادر رو بده به من. میخوام بغلش کنم و ببرمش تو اتاق” نگار با تعجب به نگین نگاه کرد. نمیدانست باید چیکار کند. نگین دو سالش بود و از نظر نگار برای بغل کردن و بردن نادر به یک اتاق دیگر خیلی کوچک بود. ولی هر کاری کرد نتوانست به نگین “نه” بگوید. نادر را در بغل نگین گذاشت و با نگرانی آنها را نگاه کرد. نگین با خوشحالی نادر را بوسید و همین که خواست بلند شود ناگهان تعادلش به هم خورد و قبل از اینکه نگار بتواند آنها را بگیرد روی نادر افتاد. با برخورد نادر به زمین، سر او کمی کبود شد و حسابی گریه کرد. با هر اشک نادر، نگار هم گریه میکرد و از اینکه نتوانسته بود از برادرش درست محافظت کند حسابی از خودش ناراحت و دلگیر بود. بعد از آرام شدن نادر، نگار آرام به گوشه حیاط رفت و دوباره گریه کرد. احساس میکرد نمیتواند به چشمهای برادرش نگاه کند. همینطور که ناراحت و کلافه بود مادربزرگ وارد حیاط شد. نگار را بغل کرد و بوسید و گفت: عزیز دل مادر، اگه کسی بخواد از تو چیزی بگیره و تو دوست نداشته باشی، آیا اونو میدی؟ نگار با تعجب به عزیزجون نگاه کرد. عزیز جون دوباره گفت: مهربونی زیاد نباید باعث بشه که تو به همه بله بگی. باید شرایط خودتو بسنجی بعد جواب بدی.شاید شرایط و صلاح تو در نه گفتن باشه، اونوقت خیلی با احترام باید بگی نه. من داشتم شما نوه های گلمو نگاه میکردم. کافی بود تو با مهربونی به نگین بگی نه و چیز دیگه ای بهش بدی یا حواسشو پرت کنی. دیگه این اتفاق نمی افتاد….. واقعا خدا بهمون رحم کرد که اتفاق بدتری نیوفتاد. حالا اشکاتو پاک کن و خوب فکر کن.به من قول میدی؟ نگار خودشو به عزیزجون چسباند و گفت: قول میدم عزیزجون.مادربزرگ اونو بوسید و گفت: حالا شدی دختر خوب. اشکهاتو پاک کن و بیا بریم تو …..نگار با خنده گفت: نه عزیز جون ببخشید نمی تونم بیام آخه میخوام فکر کنم. مادربزرگ خندید و گفت: ماشالا به دختر باهوشم…..

آرزوی هویج کوچولو

آرزوی هویج کوچولو

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

هویج کوچولو که تازه از زمین بیرون آمده بود، با تعجب اینطرف و آنطرف را نگاه کرد و با خوشحالی با سبزیجات دیگری که آنها هم تازه از زمین بیرون آمده بودند، صحبت کرد. سبزیجات بزرگتری که هنوز چیده نشده بودند، برای آنها از دنیای سبزیجات می گفتند و آنها را با حقایق زندگی آشنا می کردند. کدوی پیر و دانا که چند وقتی بود کاملاً رشد کرده بود ولی کشاورز زحمتکش یادش رفته بود او را از گوشه گلخانه بچیند، برای سبزیجات تازه، سخنرانی کرد. کدو با خوشحالی زیادی گفت که آنها یکی از بهترین مخلوقات خداوند مهربان هستند و کلی خاصیت برای انسانها دارند که یکی از آنها بزرگ شدن انسانهاست. او می گفت که هر کسی از ما استفاده نکند، بعد از مدتی مریض میشود. همه سبزیجات بعد از شنیدن این سخنرانی با خوشحالی هورا کشیدند و به خودشان افتخار کردند. هویج کوچولو هم به خودش افتخار کرد و خندید. بعد به سقف شیشه ای گلخانه نگاه کرد و دانه های ریز و سفیدی را دید که آرام آرام به روی سقف شیشه ای می نشینند. کمی ترسید و با نگرانی در مورد دانه های ریز با کدوی دانا صحبت کرد. کدو خندید و گفت: “نترس کوچولو…به این دونه های سفید می گن برف….اومدن اونها نشون میده که زمستونه و هوا سرد شده” هویج کوچولو خندید و گفت: “کاش میتونستم با برف دوست بشم” کدو گفت: “امیدوارم که به آرزوت برسی. وقتی برف زیادی روی زمین بشینه، مردم اونو جمع می کنن و باهاش آدم برفی درست می کنن. این آدم برفی نیاز به اعضاء بدن داره که یکیش دماغه. مردم معمولاً از هویج برای دماغ آدم برفیشون استفاده می کنن” هویج کوچولو خندید و از کدوی دانا تشکر کرد. بعد دوباره به دانه های ریز برف نگاه کرد. در ذهنش یک آدم برفی را تصور کرد. یک آدم واقعی که مثل آقای کشاورز مهربان بود. فقط بسیار سفید و سرد بود و دماغش هم هویج بود. تصورات ذهنیش کامل نبود، ولی هر چه که بود بسیار دوست داشتنی بود. با خودش آرزو کرد که ای کاش آدم برفی را از نزدیک ببیند و خودش بجای دماغش به روی صورت آدم برفی بنشیند. صبح روز بعد، آفتاب کمی از لای دانه های برف روی سقف شیشه ای به درون می تابید. هویج کوچولو با خودش گفت: “چه صبح زیبایی… یعنی می شود آدم برفی ساخت؟” هنوز در حال فکر کردن بود که دختر و پسر کشاورز با خوشحالی وارد گلخانه شدند و به دقت سبزیجات را نگاه کردند. پسر کشاورز دو تا تربچه کند و گفت: “اینها برای چشماش” و بعد یک خیار را هم که کمی خمیده شده بود کند و گفت: “اینم برای لبهاش” دختر کشاورز گفت: “خب بذار دماغشم من انتخاب کنم….” او با دقت به سمت هویج ها آمد. هویج کوچولو چشمهایش را بست و زیر لب دعا کرد. ناگهان احساس کرد که از زمین بلند شده است. چشمانش را که باز کرد فهمید دختر کشاورز او را انتخاب کرده است. از خوشحالی خندید و با تمام وجود منتظر دیدن آدم برفی شد… از دور که او را دید فهمید چقدر آدم برفی را دوست دارد. تا تربچه ها را بجای چشمهای آدم برفی گذاشتند، آدم برفی بلافاصله به هویج چشمک زد. زمانی که خیار خمیده را بجای لبهای او گذاشتند، آدم برفی برایش بوسه ای فرستاد و همین که دختر کشاورز هویج کوچولو را بجای دماغ آدم برفی گذاشت، هویج و آدم برفی با خوشحالی همدیگر را در آغوش گرفتند.

پسر درختی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

امیر پسر بازیگوشی بود که همیشه گلهای خیابان را می کند و به درختها لگد می زد. گاهی هم که درخت کوچکی را می دید، شاخه اش را می کند و آن را به خانه می برد تا با آن کاردستی درست کند. چندین بار پدر و مادرش در این مورد با او صحبت کردند و گفتند: “پسر عزیزم، گیاهان و درختان هم مثل ما آدمها زنده هستن، پس وقتی شاخه هاشون کنده بشه، حتما دردشون می گیره و ممکنه حتی گریه کنن” امیر به حرف آنها فکر می کرد ولی نمی توانست موضوع زنده بودن گیاهان و درد آنها را درک کند. یک صبح زیبای تابستان که قرار بود همگی به ویلای دوستشان در شمال بروند، امیر خوشحال و خندان در ماشین نشست و تمام مدت راه تا رسیدن به مقصد، فقط به مناظر زیبا و درختان سرسبز نگاه کرد. احساس کرد با نگاه کردن به این مناظر زیبا، روحش آرام و دلش شاد می شود. بعد از رسیدن به ویلا و سلام و احوال پرسی، امیر با دوستش شایان تصمیم گرفتند تا در ویلای بزرگ و پر درخت قدم بزنند و کمی بازی کنند. در میانه راه و در حالی که صحبت می کردند، امیر چند شاخه کوچک را کشید و آنها را کند. شایان نگاهش کرد و گفت: “چرا شاخه ها رو می کنی؟! درخت دردش می گیره” امیر خندید و گفت: “درختها که مثل ما جون ندارن فقط قشنگن. این حرفها رو برای بچه ها میزنن ولی ما که دیگه بزرگ شدیم، نباید این حرفها رو باور کنیم” شایان با ناراحتی به امیر نگاه کرد و گفت: “اشتباهت همینجاست که فکر می کنی فقط قشنگن ولی جون ندارن. امیدوارم درخت جادو خدمتت برسه” امیر گفت: “درخت جادو دیگه چیه؟” همین که شایان می خواست در مورد درخت جادو توضیح بدهد، صدای مادرش را از دور شنید که برای کاری او را به درون ساختمان می خواند. شایان گفت: “امیر چند دقیقه صبر کن، الآن برمیگردم” و بلافاصله به سمت ساختمان دوید. امیر دور و برش را نگاه کرد…. همه جا پر از گل و درخت بود و کمی دورتر، دریای آبی زیبا را دید. دوباره با نگاه کردن به همه اینها دلش شاد شد ولی احساس کرد از اینکه دیگران میخواهند حرفهای بچگانه را باور کند، ناراحت است. همینطور که فکر می کرد به درخت بزرگ و کهنسال وسط باغ رسید. یکی از شاخه های درخت پایین آمده بود و انتهای شاخه کمی خشک بنظر می رسید. ناگهان امیر به سمت شاخه رفت و از آن آویزان شد و سعی کرد آن را بشکند. بعد از چند فشار محکم به شاخه، ناگهان احساس کرد دستهایش خشک شده است و دیگر نمی تواند آنها را از درخت جدا کند. به دستها و بازوهایش نگاه کرد. تمام انگشتهایش تبدیل به شاخه درخت شده بود و این شاخه شدن در حال بالا آمدن به سمت تمام بدنش بود. امیر که به شدت ترسیده بود، فریاد کشید: “ای وای…. چرا اینطوری شدم…. نمی خوام درخت بشم…کمک….کمک….” ناگهان صورت درخت را دید که با ناراحتی به او نگاه می کند. از شدت ترس ساکت شد که درخت گفت: “چطور به خودت اجازه میدی به ما درختان بی احترامی کنی و شاخه های ما رو بشکنی؟ مگه دلت از دیدن ما شاد نمی شه؟ ببین الآن دستهای خودت تبدیل به شاخه درخت شده، دوست داری کسی اونو بشکنه؟” امیر با ناراحتی به دستها و انگشتهایش نگاه کرد. آنها واقعاً تبدیل به شاخه درخت شده بودند و او به راحتی می توانست عبور آب و مواد غذایی را از درون دستش به سمت شاخه درخت ببیند. اشکهایش ریخت و به درخت گفت: “خواهش می کنم درخت جادو. معذرت می خوام. قول میدم دیگه این کار رو نکنم. باور کن فکر نمی کردم شما دردتون بیاد” درخت که اشکهای امیر را دید، دلش به حال او سوخت و گفت: “همین یکبار از اشتباهت می گذرم اون هم فقط بخاطر اینکه واقعا نمی دونستی که همه گیاهان زنده هستن و دردشون میاد” در همین لحظه دستهای امیر تبدیل به دستهای واقعی شد و بالافاصله از بالای شاخه به زمین افتاد. اشکهایش را پاک کرد و به صورت درخت نگاه کرد. نگاه مهربان درخت، ترسش را از بین برد و او با مهربانی درخت را در آغوش کشید و بوسید. درخت با شاخه هایش امیر را نوازش می کرد که ناگهان صدای شایان آمد که می گفت: “امیر کجایی؟” و امیر درخت را دید که به سرعت به حالت اولش برگشت. به سمت شایان رفت و گفت: “من اینجام چی شده؟” شایان نگاهش کرد و گفت: “چرا خاکی شدی؟ افتادی زمین؟” امیر سرش را تکان داد که شایان گفت: “می خوای راجع به درخت جادو برات بگم؟” امیر در حالی که خاک لباسش را می تکاند گفت: “نه ممنونم… خودم راجع بهش خیلی چیزها می دونم… حالا آهسته قدم بردار که به گلها و گیاهان ضربه نزنی. همه اونها جون دارن” شایان و امیر در حالی که در مورد گلها و درختان صحبت می کردند به درون ساختمان رفتند.

طبیعت پاک

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

سارا کوچولو به همراه پدر و مادرش و برادرش سعید، تصمیم گرفتند که برای خوردن صبحانه و ناهار روز جمعه به جنگل بروند. آنها خیلی خوشحال بودند و شب قبل، به مامان و بابا در جمع کردن وسایل کمک کردند و با خوشحالی خوابیدند. صبح زود با صدای زنگ ساعت بیدار شدند و بعد از گذاشتن وسایل در ماشین، حرکت کردند. پس از عبور از شهر، وارد دشت سر سبزی شدند. پدر پیشنهاد کرد که صبحانه را در دشت بخورند. هر چه جلوتر می رفتند تا جای قشنگتری را برای فرش پهن کردن پیدا کنند، فایده ای نداشت. چون هر چه فضا قشنگتر می شد، تعداد زباله های روی زمین بیشتر میشد که آن منظره زیبا را به شدت زشت و بوی بدی را در آن ناحیه پخش می کرد. سارا که خسته و گرسنه شده بود گفت: “بابا جون خواهش می کنم نگه دارید. بالأخره باید یکجا برای خوردن صبحانه وایستیم. هر چی جلوتر میریم که زباله ها بیشتر میشه!” پدر با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: “راست می گی دخترم. بذار ببینم…اینجا زباله ها یکم کمتره. فکر کنم بتونیم سریع صبحانه مون رو بخوریم” پدر، ماشین را نگه داشت و همگی با ناراحتی از ماشین پیاده شدند. هنوز فضایی را برای نشستن انتخاب نکرده بودند که ناگهان سارا با ترس گفت: وای مامان جون، یک چیزی حرکت کرد. پدر به دنبال چیزی که صدا می کرد رفت و بقیه هم آرام آرام پشت سرش حرکت کردند. آنها روباه کوچکی را دیدند که سرش در قوطی کنسروی گیر کرده بود و در حالی که ناله می کرد، می دوید. سعید و سارا با ناراحتی به هم نگاه کردند و هر دو همزمان گفتند: “بابا جون لطفا به روباه کوچولو کمک کنین” پدر سرش را به علامت تأیید تکان داد و بعد از چند بار تلاش بلأخره به کمک مادر و بچه ها توانست روباه کوچک را بگیرد و سر آن را به آرامی از قوطی کنسرو درآورد. روباه بعد از آزاد شدن، دست همگی را لیسید. انگار با اینکار از آنها تشکر کرد و بعد هم بلافاصله به سمت تپه ای دوید و از نظر دور شد. بچه ها که حسابی از این کار خوشحال و راضی بودند با پیشنهاد مادر شروع به جمع کردن زباله های دشت کردند. آنها چند پلاستیک برداشتند و همانطور که می خندیدند و آواز می خواندند زباله ها را جمع کردند. نزدیک ظهر شده بود که فضای دشت تمیز شد. آنها در حالی که حسابی خسته و گرسنه شده بودند، پلاستیک ها را درون صندوق عقب گذاشتند و بعد از شستن دستهایشان، فرش را پهن کردند و شروع به خوردن صبحانه کردند. ناگهان سارا با خوشحالی گفت: “اونجا رو نگاه کنید” بچه روباه در حالی که شاخه کوچک گلی در دهان داشت، به همراه خانواده خود آنها را نگاه می کرد. بچه روباه آرام به سمت سفره آمد و گل را درون آن گذاشت. به تک تک آنها نگاه کرد و بعد به همراه خانواده خود به سرعت دوید و دور شد. مادر گفت: بچه ها روباه و خانواده اش با این گل و نگاه از ما تشکر کردند. همه آنها از کار تمیز کردن دشت احساس رضایت می کردند. سعید و سارا به خودشان قول دادند که برای زیبایی طبیعت و حفظ زندگی حیوانات، هیچ وقت زباله ها را به روی زمین رها نکنند.

دست های مادربزرگ

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

زهرا کوچولو دختر خوب و با احساسی بود که همیشه به همه کمک می کرد و همه را دوست داشت. روزی که مادربزرگش از سفر برگشت، با پدر و مادرش به دیدن مادربزرگ رفت. همه فامیل هم آمده بودند و زهرا با خودش فکر می کرد که چقدر این جمع های صمیمی باصفاست، چون همه در کنار هم شاد هستند و حسابی به آنها خوش می گذرد. در حال صحبت و بازی با دخترخاله ها و دختر دایی هایش بود که مادربزرگش را در حال کار کردن دید. هر چند بقیه اعضای خانواده هم کمک می کردند، ولی مادربزرگ بیشتر از آنها کار می کرد تا بقیه راحت تر باشند و بیشتر به آنها خوش بگذرد. زهرا با خودش فکر کرد: چرا من نباید کمک کنم؟ من دیگه بزرگ شدم. مادربزرگم خیلی داره زحمت می کشه. بعد بلند شد و به بچه ها گفت که فعلاً بازی نمی کند و می خواهد به مادربزرگ کمک کند. دو تا از دخترخاله ها هم به همراه زهرا مشغول کمک شدند. مادربزرگ که فهمیده بود زهرا برای کمک به او از بازی دست کشیده، تشکر کرد و از زهرا خواست تا به بازی ادامه بدهد. زهرا در حالی که خستگی مادربزرگ و دستهای لرزان او را می دید، با خنده گفت: مادر جون فعلاً می خوام کمکتون کنم. وقت برای بازی زیاده.  مادربزرگ با دستهایی لرزان شانه زهرا را گرفت و پیشانی او را بوسید. زهرا دستهای مادربزرگش را در دست گرفت و به آنها نگاه کرد. دستهایی لرزان و چروک اما به شدت مهربان و گرم. دستهایی که بوی غذا، محبت و مهربانی می داد. زهرا در حالی که دستهای مادربزرگش را می بوسید، آرزو کرد که این دستها همیشه سالم بماند.

کتاب جادویی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

مداد آبی هر چی دنبال مداد قرمز گشت نتونست اونو پیدا کنه. با ناراحتی گفت: قرمزی جونم کجایی؟ نمیبینمت. مداد زرد با کلافگی گفت: خواهش میکنم اگه میشه نارنجی رو پیدا کن. مداد آبی سرشو تکون داد و گفت: میدونی زردی جونم، دیگه خسته شدم. خسته شدم از کارهای زشت صاحبمون. دیروز همه ما رو اینطرف و اونطرف پخش کرد، من قل خوردم و رفتم زیر در. پشتم محکم به در خورد و رنگ پشتم ریخت. خیلی دردم گرفت. مداد زرد بهش گفت: آره منم واقعاً خسته شدم. دیروز وقتی ما رو اینطرف و اونطرف پرتاب کرد، منم سرم محکم خورد به میز و شکست…..ببین. آبی با ناراحتی سر تکه شده مداد زرد رو نوازش کرد. مداد سبز از زیر تخت داد زد: بچه ها کمکم کنید، من اینجا گیر کردم. ناگهان صدای مداد بنفش اومد که گفت: به منم کمک کنید….سر من توی تراش گیر کرده….منو حتی از توی تراش بیرون نیاوردن. و بعد با صدای بلند گریه کرد. مداد زرد و آبی که وضعشون از بقیه مداد رنگی ها بهتر بود، به بقیه مدادها کمک کردن و اونها رو آروم آروم توی جا مدادی بردند. وضع مداد قرمز خیلی بد بود چون تهش حسابی جویده شده بود و از درد گریه میکرد. آبی هم آروم با اون گریه میکرد چون اصلاً نمیتونست دوستاشو توی این وضع ببینه. وقتی همه مدادها کنار هم و توی جا مدادی جمع شدن، آبی فکری کرد و گفت: بچه ها جون بیاید از اینجا فرار کنیم. به نظرم صاحبمون ما رو دوست نداره. زردی گفت: نه، ما رو دوست داره ولی نمیدونه چطوری با ما رفتار کنه. بنفش گفت: حالا چکار کنیم بچه ها؟ سبز گفت: بیاید از کتاب جادویی کمک بگیریم. اونها آهسته کتاب جادویی رو صدا کردن و اون ظاهر شد. کتاب جادویی با مهربونی بهشون گفت: “نگران نباشید، من امشب باهاش صحبت میکنم. اگه از فردا با شما مهربون بود که چه بهتر و گرنه فردا شب میام و شما رو با خودم به شهر آرزو ها میبرم. همه مداد رنگی ها خوشحال و امیدوار شدن که صاحبشون با اونها خوب رفتار کنه، چون واقعا صاحبشونو دوست داشتن و نمیخواستن به شهر آرزوها برن. شب که شد، کتاب جادویی به خواب پسر کوچولوی قصه ما رفت و به اون گفت که اگه با لوازمش درست رفتار نکنه و اونها رو سر جاش نذاره، همه لوازم به شهر آرزوها میرن و دیگه هیچوقت نمیتون برگردن. پسر کوچولوی قصه ما که وسایلشو خیلی دوست داشت، از ناراحتی از خواب پرید و به سرعت دنبال  وسایلش گشت. اونها رو آروم برمیداشت و سر جاشون قرار میداد. ولی هر چی گشت مداد رنگی هاشو پیدا نکرد. در حالی که ناراحت و نگران شده بود جامدادی شو از زیر تخت پیدا کرد و وقتی همه مداد رنگی هاشو یکجا توی جامدادی دید، تازه فهمید که چقدر اشتباه کرده و چقدر مدادهاشو اذیت کرده. بقیه وسایلش هم دست کمی از مدادها نداشتند. همگی خراب و رنگ پریده بودند. پسر کوچولو از همه وسایلش عذرخواهی کرد و به همشون قول داد که مواظبشون باشه. از اون به بعد مداد ها و پسر کوچولو روزهای خوبی رو کنار هم سپری کردند و مدادها هم چون خوشحال بودن، نقاشیهای زیباتری میکشیدن.

 باغ دلگشا
باغ دلگشا1

 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

بهار کوچولو از اینکه تو این هوای سرد نمیتونست بره مسافرت حسابی ناراحت بود. مثل زمانهایی که دلش میگرفت، اومد کنار پنجره و کمی اونو باز کرد. هوای سرد هو هو کنان وارد اتاقش شد. بهار لباس گرم شو پوشید و دستاشو گذاشت رو لبه پنجره و بیرون رو نگاه کرد. دور و برش پر بود از خونه. یک پارک کوچیک هم کمی دورتر از خونشون بود که بخاطر برف و هوای خیلی سرد، کسی توش نبود. دلش بیشتر گرفت و آه کوچکی کشید. باد ملایم خنکی که داشت از کنار پنجره رد میشد صدای (آه) اونو شنید و با مهربونی موهای بهار رو نوازش کرد. بهار از اینکه موهاش آروم تو باد اینور و اونور میرفت حسابی لذت برد. بعد هم با کمی دلخوری به باد گفت: باد مهربون، چی میشد وقتی تو سفر بودم موهای منو نوازش میکردی؟ باد هوهویی کشید و موهای بهار رو کمی تند تر بالا و پایین برد.بهار گفت: میدونی چیه؟ دیروز مامانم عکسای قدیمیشو بهم نشون داد. مال خیلی وقت پیش بود. زمانی که من به دنیا نیومده بودم. عکسای شهر شیراز، خیلی قشنگ بود. مامانم اون موقع خیلی جوون بود. عکسای حافظیه، سعدیه، باغ دلگشا، باغ ارم و…..میدونی باد مهربون، انقدر مامانم از جاهای قشنگ شیراز عکس نشونم داد که بقیه اسمهای اونا یادم نمیاد…….خوشبحال مامانم. بعد هم به خاطر اینکه نمی تونست بره اونجا از روی ناراحتی دوباره (آه) کشید. باد با مهربونی تو گوش بهار هوهویی کرد. انگار به بهار میگفت چشماتو ببند تا من ببرمت اونجا……بهار چشماشو بست. بعد خودشو دید که سوار یک ابر سفید توپول شده و باد مهربون اونا رو از شهرها و روستاها و جاده های قشنگ میگذرونه……بهار حسابی روی ابر و توی باد، ذوق کرده بود و از اینکه از تو آسمون و اون بالا داشت همه جا رو نگاه میکرد، با ذوق فراوون میخندید. اونا از بالای یه دروازه بزرگ که بالای اون یه قران بود گذشتن. بهار از روی عکسایی که مامانش بهش نشون داده بود فهمید که اونجا شیرازه و اون مکان دروازه قرآنه. از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. بعد از مدت کوتاهی وارد یک باغ بسیار زیبا شدن. باد ایستاد و ابر سفید آروم اومد پایین. بهار گوشهای پفکی ابر توپولو رو گرفت و اومد پایین. دوباره از روی عکسهای مامانش فهمید که اومده تو باغ دلگشا….دستاشو باز کرد و از خوشحالی کلی چرخید و بعد هم یکهو شروع کرد به دویدن. چه باغ قشنگی بود و الحق که دل آدم اونجا باز میشد. بهار خوشحال و خندان توی باغ میچرخید. جلوی آبنمای بزرگ عمارت ایستاد و به صدای آب گوش کرد و عمارت زیبای باغ رو با لذت نگاه کرد. بعد از مدتی از کنار آبنما رد شد و بین درختان نارنج و آبنماهای مختلف و گلکاریهای بسیار زیبای باغ، شروع به گردش کرد. صدای پرنده های خوش آواز رو با لذت گوش میکرد و نسیمی که موهاشو نوازش میکرد، بیشتر از پیش حالشو خوب میکرد. با تمام وجودش احساس خوشبختی میکرد و از اینکه جاهاییمی دید که مامانش خیلی وقت پیش دیده بود، بینهایت از خداوند مهربون تشکر کرد. یهو یه صدایی رو شنید که با ترس گفت: “بهار جان، عزیزم، لب پنجره توی این هوای سرد چیکار میکنی؟ خوابت برده؟”بهار چشماشو باز کرد و مامانشو دید که با ترس داره به اون نگاه میکنه. لبخند زد و از کنار پنجره رد شد و نشست روی تختش. با خوشحالی گفت: نه مامان جون، خواب نبودم. رفته بودم سفر به باغ دلگشا.مامان بهار که خیالش راحت شده بود با لبخند پنجره رو بست و گفت: چه کار خوبی کردی که با خیالات خودت رفتی سفر. ان شاءا… تابستون حتماً میریم. ولی لطفاً دفعه بعد که خواستی با خیالاتت بری سفر، لب پنجره و با چشم بسته نرو. حالا بیا که وقت نهاره.بهار که دیگه مثل قبل دلگیر نبود و خیلی هم خوشحال بود، با مهربونی از باد تشکر کرد و برایش دست تکون داد .

 

پیاز طمع کار

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

روزی روزگاری در یک روستای خوش آب و هوا، پیرمرد مهربانی زندگی میکرد که یک باغچه کوچک داشت. او تصمیم گرفت توی باغچه اش، پیاز و سیب زمینی بکارد. برای اینکار او بذر پیاز و سیب زمینی را تهیه کرد و در کنار هم کاشت. هر روز به بذرها سر میزد و علفهای اضافی را می کند و هر چند روز یکبار به آنها آب میداد. کم کم بذر ها جوانه زدند. پیرمرد قصه ما، از دیدن آنها حسابی خوشحال شد و بیشتر از آنها مراقبت کرد.یکروز که پیرمرد باغچه را آبیاری میکرد، پیازها همه آب را خوردند. بنابراین به سیب زمینی ها آبی نرسید. سیب زمینی ها ناراحت شدند ولی چیزی به پیازها نگفتند چون میدانستند دو روز دیگر پیرمرد دوباره به آنها آب میدهد.دو روز بعد که پیرمرد دوباره به باغچه آب داد باز هم پیازها همه آب رو خوردند. سیب زمینی ها که حسابی تشنه بودند با ناراحتی به پیاز ها گفتند: چرا همه آب رو شما میخورین؟ ما هم تشنه هستیم و برای رشد کردن آب نیاز داریم. یکی از پیازها با افاده به سیب زمینی ها گفت: اصلاً لازم نیست شماها آب بخورین. همه این آبها مال ماست. چون ما از شما مفیدتر هستیم، پس بهتره همه آب رو ما بخوریم و بیشتر رشد کنیم. سیب زمینی ها با ناراحتی بهم نگاه کردند و چیزی نگفتند. روز ها گذشت و در این مدت آب خیلی کمی به سیب زمینی ها رسید.یک روز پیرمرد به پسرش گفت: عزیز دل بابا لطفاً پیاز ها و سیب زمینی ها رو از خاک بیرون بیار. اونا دیگه حتماً حسابی رشد کردن و بزرگ شدن. پسر پیرمرد با خوشحالی اول شروع به خارج کردن پیاز ها کرد. هر کدام را که در می آورد با تعجب به پیرمرد میگفت: پدر جان، ببینید همه پیاز ها چقدر بزرگ هستن ولی همه اونها خراب و فاسد شدن. باید همشونو بریزیم دور چون اصلاً قابل استفاده نیستن. پیرمرد با ناراحتی گفت: فکر کنم بیشتر از اندازه آب خوردن.پسر سراغ سیب زمینی ها رفت و شروع به خارج کردن آنها کرد. او با خوشحالی گفت: پدر جان سیب زمینی ها کوچک ولی کاملاً سالم هستن. میتونیم از اینها استفاده کنیم. پیازها وقتی حرفهای پیرمرد و پسرش را شنیدند، با ناراحتی گفتند: کاشکی به حق خودمون قانع بودیم…..

قضاوت ممنوع
قضاوت ممنوع1

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

پشمالو، خرس بزرگی بود که وقتی حیوانهای کوچک جنگل او را میدیدند از ترس جیغ می کشیدند و فرار می کردند. پشمالو که خیلی مهربان و خوش قلب بود از این رفتار حیوانهای کوچک حسابی ناراحت می شد و غصه می خورد.یک روز که پشمالو در حال قدم زدن در جنگل بود یک جوجه کوچک را دید که از لانه اش در بالای درخت، پایین افتاده بود. پشمالو از دور روباهی را دید که به سمت جوجه می آید. دلش سوخت و جوجه را به آرامی برداشت. ولی جوجه که از پشمالو ترسیده بود شروع به جیک جیک کرد. پشمالو از ترسِ جوجه ناراحت شد ولی او را سریع بالای درخت و در لانه اش گذاشت و از آنجا دور شد. هنوز از جوجه خیلی دور نشده بود که خرگوش کوچکی را دید که گرگ بدجنس او را در چاله ای گیر انداخته بود. پشمالو به سرعت نزدیک آنها شد و چون خیلی بزرگ بود گرگ از او حسابی ترسید و فرار کرد ولی خرگوش از او بیشتر ترسید و در حالی که می لرزید چشمانش را بست. پشمالو با ناراحتی و مهربانی گفت: میتونی بری کوچولو، گرگ فرار کرد. و آرام آرام از خرگوش دور شد. وقتی از کنار آبگیر رد می شد، آهو خانم را دید که پایش در تله انسانها گیر کرده و حسابی درد می کشد. به سمت آهو رفت تا تله را از پایش جدا کند که ناگهان آهو شروع به سر و صدا کرد و گفت: آهای….آهای کمکم کنید….خواهش میکنم….این خرس پشمالو و گنده میخواد منو بخوره….پشمالو با ناراحتی و تعجب به آهو نگاه میکرد که ناگهان یک پرنده زیبا بالای سر آنها پرواز کرد و به آهو گفت: انقدر سر و صدا نکن. نگران نباش. این خرس پشمالو برخلاف ظاهرش خیلی خیلی مهربونه. اگه به جوجه من کمک نمی کرد و اونو توی لونه نمیذاشت حتما روباه مکار اونو شکار میکرد. در همین لحظه خرگوش کوچولو هم از پشت بوته ها بیرون آمد و گفت: بله حرف خانم شونه به سر کاملاً درسته. این خرس مهربون به من هم کمک کرد و منو از دست گرگ بدجنس نجات داد. اگه اون نبود من الآن حتماً تو شکم خانم گرگه بودم. آهو که دید حیوونها دورش جمع شدند و از مهربونی خرس می گویند، کمی از ترسش کم شد و ساکت شد. پشمالو آهسته پای آهو را از تله جدا کرد و دور تر از او و حیوانهای دیگر ایستاد. آهو خانم و همه حیوانها ازپشمالو عذرخواهی کردند و از او خواستند که دوست آنها باشد. آنها از اینکه بدون دلیل از او ترسیده بودند ناراحت بودند. آنها به خودشان قول دادند که هیچوقت راجع به کسی قضاوت نکنند.      

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0:00
0:00